امیرحسین تپلامیرحسین تپل، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره
مامان مریم مامان مریم ، تا این لحظه: 43 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره
بابا مهدی مهربان بابا مهدی مهربان ، تا این لحظه: 45 سال و 6 ماه سن داره

بهانه قشنگ ما برای زندگی

روزهای کودکی من

1393/10/30 0:20
نویسنده : سلیمانی
939 بازدید
اشتراک گذاری

امروز دوشنبه مورخ 93/10/29 ساعت 12 شبه تقریبا دوساعت پیش مهمونامون رفتند و تو کلی با بچه های عو حسین ( مهران و مهدیه ) که کلی سر به سر گذاشتند بازی کردی عزیزم از این بابت خیلی خوشحالم که مثل گذشته نیستی و با همه کنار میای آخه تا چند ماه پیش وقتی با همسن و سالای خودت بازی میکردی میزدیشون و خدارو شکر خیلی بهتر شدی ولی در حال حاضر تنها جیزی که منو نگران میکنه و کرده حرفای بدی که از بچه های دیگه یاد میگری و به ذهن میسپاری و جلوی دیگران آن را بکار میبری خدا کنه هر چه زودتر این وضعیت تموم بشه تا اطرافیان فکر نکنند من و بابایی این حرفا رو میزنیم که تو یاد گرفتی و شخصیت خانوادگیمون زیر سوال نره در رابطه با این موضوع خیلی با هات صحبت کردم ولی متاسفانه متوجه نمیشی بهت گفتم اگه حرفای بد بزنی دهانت بو میگیره نهاگه حرفای بد بزنی فرشته مهربون دیگه دوست نداره بغلو خیلی چیزای دیگه و داستانهای دیگه ولی متوجه نمیشی و همچنان تکرار میکنی حتی تنبیه هم شدی ولی فایده نداره البته دوستان و اطرافیان که بچه های بزرگ دارن و تجربه کردن میگن حساس نشو درست میشه فردا قراره ببرمت کلاس خانم اکاف پور و از خواهش کنم با بچه ها در مورد حرفای بد و خوب صحبت کنه شاید حرفشو گوش بدی آخه خانم اکاف پور دوست داری و دیگه برای رفتن به کلاس بهانه نبودن منو نمیگیری عزیزم این روزا زود عصبانی میشی امیدوارم هر چه زودتر چهارسالت بشه آخه میگن تا چهار سالگی بچه لجباز و یه دنده است بعد از آن درست میشه خدا کنه این روزا تموم بشه و تو فهمیده تر بشی

 

  • عزیزم سلام

    امروز 93/10/20 است و ساعت یک شبه امروز من وبابایی تصمیم گرفتیم تو رو توی یه مهد کودک خوب ثبت نام کنیم ولی اینکه تو کدوم یکی از مهد کودکهایی در نظر داریم ثبت نامت کنیم دو دل هستیم یه مهد کودک داخل شهرک هست به نام مهد کودک قطره ها که چند ماه پیش میخواستیم اونجا ثبت نامت کنیم چون کوچولو بودی هر حرفی که اطرافیان میزدند چه خوب جه بد سریع به ذهن میسپوردی و اونو بیان میکردی از شانس بدمون همون روز او که بردم مهد کودک قطره چند تا حرف بد زدیچشمک مسئولین اونجا فکر کردند تو این حرفای بدو از خانوادات یاد گرفتی و حرفهای بدتو بهونه کردند و گفتند ما قبولش نمیکنیم البته من از قبل شنیده بودم این مهدکودک مهد خوبی نیست و با صراحت کامل این موضوع بیان کردم بهشون برخورد و علت قبول نکردنت رو فحش دادنت عنوان کردند خوب البته اینم سیاست کاریشون بود به هر حال تصمیم گرفتم چند وقتی ببرمت مهد کودک عرفان که شمیران نو ست بعد که کمی بزرگتر شدی ببرمت مهد کودک قطره ها یا مهد کودک بچه های ایران که از نظر هزینه ای خیلی بالاستخجالتبه هر حال امروز بابایی کمی غر غر کرد که تنبلی نکنم و تو رو به مهد کودک ببرم تا از تنهایی در بیای آخه تو هم اینقدر به من وابسته شدی به تنهایی سر کلاس نمی مونی مجبورم به مربی مهد بگم تو رو یه جوری سرگرم کنه بعد من یواشکی از مهد کودک بزنم بیرون بعد این مسئله باعث میشه دفعه بعد دیگه به مهد کودک نری حدودا یه ماه پیش مهد کودک عرفان که یه مهد قرآنیه این کارو کردم از اونجا زده شد الان که دارم تایپ میکنم از خواب بلند شدی دست تو بینیت کردی و خوابیدی راست جدیدا دستو تو بینی میکنی تا وقتی خون نیاد ازش دستو در نمیاری ...... نمیدونم شاید داری یه چیزیو تجربه میکنیزیبا

    راستی فردا میخوام ببرمت مهد قرآن محله سرا یه خانم اکاف پور نامی هست ازش خواهش کنم جند وقتیو داخل کلاس بمونم تا شاید سر کلاس بمونی بعد یواش یواش  از خودم جدات کنم چون کلاس خانم اکاف پور خیلی کلاس پرباریه و من خیلی دوست دارم اونجا رو

  • غمگینسلام عزیزم

    الان که دارم خاطراتتو برات ثبت میکنم ساعت 2 شبه امروز جمعه من وبابایی تصمیم گرفتیم بریم سرخاک پدربزرگ و مادر بزرگت چون دیشب که تولدت بود جای خالیشونو از ته قلبم حس کردم اون لحظه از خدا خواستم که ای کاش اونا هم در جشن تولدتو بودند و تو رو میدیدند که چقدر عزیز و دوست داشتنی هستی ولی متاسفانه اجل مهلت نداد و اونا قبل از اینکه تو به دنیا بیای از پیش ما رفتند و تنها نوه شونو از نعمت داشتن پدر بزرگ و مادر بزرگ محروم کردند امروز رفتیم بهشت زهرا برای شادی روحشون یاسین خوندیم و تو سرخاک آقاجون سوه کوثر و توحید و ناس رو براش زمزمه کردی و بهش گفتیم تو دیروز سه ساله شدی عزیزم امیدوارم هیچ وقت محبت این عزیزان از دست رفته رو مخصوصا آقا جون که دوست داشت تو رو ببینه و بعد از دنیا بره رو   از دلت بیرون نکنی  و حداقل کاری میتونی براشون انجام بدی رفتن به سرمزارشونهخواب آلود

  • سلام عزیزم

  • امروز که دارم خاطراتتو مینویسم مورخ 93/11/6 است و تو تقریبا از سه سالگیت 18 روز گذشته و من موفق شدم تو رو راضی کنم سرکلاس خانم اکاف پور بدون من بمونی  .... تقریبا به این باور رسیدی که من دم در کلاس میشینم و نمیرم و تو رو تنها نمیذارم ... من بابت این موضوع در عجبم چون وقتی که سرکار میرم تو رو تو مهد کودک بیمارستان میذارم و اونجا بدون من چندین ساعت میمونی ولی سر کلاس خانم اکاف پور که خیلی دوست دارم باشی و ازآموزشهای این مربی استفاده کنی به سختی میمونی بازم خدا رو شکر

  • از کلاس این مربی عزیز بگم که الحق و الانصاف بیشتر از شهریه ای که گرفته داره براتون از جون مایه مبذاره

  • دستم یارای تایپ کردن نداره آخه چند وقتیه که اسم بابایی برای انتقالی اونم به شهر سیرجان اومده و گفتند که باید بقیه خدمتشو باید در شهر غریب سیرجان بگذرونه البته بابایی میگه ما به این شهر نمیریم خودمو بازنشست 20 روز حقوق میکنم اگه امسال به سیرجان بریم تقریبا 10 سال دیگه بابایی بازنشست میشه و این 10 سال رو باید اونجا باشیم ولی من به بابایی گفتم من حاضرم به بندر عباس بریم چون اونجا شرایطش بهتره حداقل جاهای دیدنی دور و اطرافش داره به هر حال این روزا هم من و هم بابایی ناراحتیم و از خدا میخوایم که شاید فرجی بشه و ما کمی دیرتر منظورم زمانی که 2 -3 سال مونده بازنشست بشه انتقالمون بدن آخه دو سالو میشه تحمل کرد ولی ده سال خودش یه عمر زندگیه و دوست ندارم تو شهر دیگه به غیر از تهران درس بخونی راستی بابایی این روزا میخواد منو تو رو تنها بذاره و به ماموریت بره و تقریبا 10 روز شاید دوهفته باید تنها باشیم البته میریم خونه مامان زه ( به قول خودت ) البته برای تو الان ماموریته ولی این کلمه کلا یه رمزه وقتی بزرگ شدی میگم منظورم چیه .....

  • سلام عزیزم

  • امروز مورخ 93/10/7 ست خیلی خسته  ام ولی چون ناراحت رفتنمونیم منظورم بندرعباس از فکر کردن زیاد بد خواب شدم با این حال دوست دارم خودم با وبلاگت سرگرم کنم الان ساعت 2 شبه و من امروز بیمارستان بودم  دوست دارم یکی از خاطراتت قشنگتو برات بنویسم دوست دارم برات از کارتونایی که بهشون علاقه دراری بگم یکی از کارتونایی که خیلی علاقه داری و این روزا مد شده و همه بچه ها نگاه میکنند باب اسفنجیه اینم عکسشه باب اسفنجی

  • یکی دیگه از کارتونایی که نگاه میکنی کارتون انگی برزهImage result for ‫شکلک متحرک انگری بردز‬‎

  • راستی به شبکه پویا خیلی علاقه داری و مدام تو خونه راه میری و میگی شبکه پویا دوست همه بچه ها ..... به کارتونای زیادی علاقه داری امروز خانم اکاف پور زحمت کشید به شما آدم برفی درست کردن یاد داد   البته آدم برفی واقعی نه آدم برفی از نوع کاردستی امسال قسمت نشد برف بازی کنیم چو بارون نیومد چه برسه به این که بخواد برف بیاد امروز یه مهد کودک یه شعر بلند بالا داده تا بهت یاد بدم و تا 22 بهمن اجبار کردن یاد بگیری و من موندم چطوری این شعر بلند بالا رو بهت یاد بدم از اون جالبتر اینه که چندین ساله این شعر یعنی یار دبستانی من داره از تلویزیون پخش میشه و من حفظ نیستم اونوقت چطور مخوان این شعرو به تو که تا 22 بهمن چند روز بیشتر باقی نمونده یاد بدن

  • ولی دارم توی خونه راه میرم و میخونم شاید یاد بگیری پسرک

    1. یار دبستانی من دوستی

  1.        یار دبستانی من با من و همراه منی
  2.        چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
  3.        حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
  4.        ترکه ی بیدا د و ستم مونده هنوز رو تن من
  5.        دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
  6.        خوب اگه خوب . بد اگه بد . مرده دل های آدما
  7.        دست من و تو باید این پرده ها  رو پاره کنه
  8.        کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه
  9.        یار دبستانی من با من و همراه منی
  10.        چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
  11.        حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
  12.       ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن من

 

  • 93/10/13

سلام عزیزم هنوز چند روزی مانده تا یک ماه از سه سالگیت بگذره روز به روز که بزرگتر میشی فهمیده تر میشی و بیشتر منو درک میکنی این روزا دیگه برای رفتن به کلاس مثل قبل من و خانم اکاف پور و اذیت نمیکنی خانم اکاف پور از من و مامانای دیگه خواسته تا شعر بالا رو که مربوط به پیروزی انقلابه رو برات بخونم تا تو حفظ بشی من خیلی تو خونه با صدای بلند در حین کارکردن زمزمه کردم ولی متاسفانه  تو برای یاد گرفتن این شعر هیچ رغبتی نشون ندادی خیلی دوست دارم یاد بگیری تا درگروه سرود شرکت کنی چون خودت دوست نداری اصرار نمیکنم تا یاد بگیری راستی تازگیا از من میخوای که باهات نقاشی بکشم و مداد و دفتر دستت میگیری قبلا دفتراتو خط خطی میکردی و حالا شکلایی که میکشمو دوست داری با دقت رنگ کنی و مدام جمله دقت کن و از خط بیرون نزنی رو به زبون میاری و به من میگی خیلی جالبه نمیدونم هر صبحی که از خواب بلند میشی کاملا از رفتارات متوجه میشم یه اتفاقی تو سرت افتاده و میزان یادگیریت داره روز به روز بیشتر میشه و تو باهوش و باهوش تر و کنجکاو تر میشی ...... سؤال کردنات شروع شده و مدام از من میپرسی چرا و چی شد و چه اتفاقی افتاد بعد از ظهرا که بابایی از خواب بلند میشه باهات تا ساعت یازده شب بازی میکنی طوری که خیلی خسته میشی عزیزم حالا که داری روز به روز فهمیده تر میشی میخوام یه مهد کودک خوب ثبت نامت کنم ......

دوست داریم عزیزم

  •  

سلام عزیزم

از اینکه دیر به دیر خاطراتتو مینویسم ناراحت نشو علتش به خاطر مشغله ای که دارم امروز صبح که از خواب بلند شدیم تصمیم گرفتیم بریم خرید آخه دیشب با بابا مهدی رفتی حموم آدمکاتو هم مثل همیشه با خودت بردی  حموم تا اونا رو بشوری از شانست یکی از آدمکا افتاد تو چاه حمام که درش باز بوده یه دفعه صدای جیق بنفشت تموم خونه رو پر میکنه منم بدوبدو اومدم پیشت ... فکر کردم از جایی افتادی بعد متوجه شدم داستان از چه قراره خلاصه برای اینکه گریه نکنی و اعصاب خورد نشه بابایی گفت آدمک جاش خوبه و داره میخنده نگران نباش فردا برات میخرم امروز که باهم رفتیم خرید یه دفعه یه اسباب بازی دیدم که مطمئن بودم خوشت میاد وقتی چشت بهش خورد  کلی ذوق کردی و ازم خواستی برات بخرم آخه این اسباب بازی همون اسباب بازی ای که فیلم کارتنیشو هروز یه ساعت توی کامپیوتر نگاه میکنی امروز کلی ذوق کردی وقتی اومدیم خونه بادیدن فیلم کارتنی اسباب بازی 3 فهمیدم اسمش باسته و اسمشو صدا کردیم باست .. و تا آخر شب باهاش بازی کردی وقتی دیدم خیلی دوستش داری شیطنت یا حرف بدی که بزنی تهدیدت میکنم به رفتن باست و تنهاشدنت ...بگذریم از کلاس خانم اکاف پور بگم که حسابی دوست پیدا کردی و کلاسو دوست داری منم با مامان دو تا از بچها محمد ومحسا دوست شدم یه روز بعد از کلاس با ماشین رفیم مسجد نماز خوندیم و بعد با هم رفتیم داخل پادگان نیرو دریایی تو پارکش که کنار تالار عروسیم صدف بود تاب بازی کردیم هم مامان محمد و هم مامان محسا هر دو خانومای خوبین محمد به قول تو خیلی باهاله آخه از تو یاد گرفته به جای اینکه به من بگه خاله میگه مریم مریم وخیلی دوست داره بیاد خونموم قسمت بشه میخوام یه روز بعد از کلاس ناهار دعوتشون کنم حیف فقط چند ماه دیگه باهم هستیم و ماباید از اینجا بریم به یه شهر دیگه ............

19 بهمن ماه 93

سلام عزیزم

هر روز که میگذره شیرین تر میشی و حرفا و چیزهای جدیدتری میزنی امروز هم کلاس داشتی وقتی صبح باهم رفتیم کلاس ازم خواستی باست هم بیارم بالاخره با باست رفتی سرکلاس ..... امروز بابا محمود کلی با هات بازی کرد خیلی تو رو دوست داره و هر وقت میاد خونمون کلی باهات بازی میکنه مثلا امروز که اولین روز کاریش بعد از یه ماه بیکاریش بود با اینکه خیلی خسته بود کلی باهات بازی کرد راستی یادم رفت بگم خانم اکاف پور از دست ناراحت بود گفت دوستو که محمده و خیلی دوست داره هل دادی نزدیک بوده سرش بخوره به دیوار امروز کلی تنبیهت کردم تا آخر شب  تبلت و  گوشیمو و  کامپیوتر بهت ندادم  و ازت قول گرفتم که دیگه این حرکت زشت رو تکرار نکنی راستی یه بازی ای هست این روزا همه تو گوشیو و تبلتاشون دارن و تو اسمش گذاشتی آقا بالاا و مدام بازی میکنی و مرحله به مرحله قفلاشو باز میکنی الان ساعت دو شبه و من با تبلتم از باست عکس انداختم تا وقتی بزرگ شدی با دیدن عکسش متوجه بشی کدوم اسباب بازیتو میگم

93/11/24

سلام عزیزم امروز که دارم خاطراتتو مینویسم تو در کنارم نشستی و داری داستان ااسباب بازیها رو که خیلی بهش علاقه داری نگاه میکنی البته گوشه سمت چپ کامپیوتر برای تو داره این برنامه پخش میشه و در گوشه سمت راست .من دارم برای شما خاطرات شیرینتو حک میکنم تقریبا دو سه روزی هست که به علت 22 بهمن همه جا تعطیله و مامان فضه و مبینا اومدند خونمون و با هم رفتیم بیرون . امروز هم رفتیم کوه پیمایی قربونت بشم چند وقتی هست که ازم میخوای بریم کوه و امروز از بابایی خواستیم که با هم بریم کوه البته مامان فضه زحمت کشید برامون آش درست کرد بردیم کوههای داراباد اونجا آش خوردیم بعد از خوردن آش با هم از کوه بالا رفتیم خیلی تعجب کردم که چطور پا به پای ما اومدی بالا و یه ذره هم غر نزدی خیلی تعجب کردم آخه راه صافو بیشتر از یه ربع راه نمیری و مدام غر میزنی ولی به خاطر علاقه ای که به کوه داری اومدی بالا راستی اونم با شکم گرسنه عشقت به کوه قابل وصف نیست اگه میتونستم هر هفته میبردم کوه ولی متاسفانه بابایی همکاری نمیکنه و مدام کارو بهانه میکنه راستی خیلی دوست داشتم بریم راهپیمایی ولی بازم نتونستم ببرمت انشاء الله سال دیگه که کمی هم بزرگتر میشی

                                                                                                       

93/11/29

سلام عزیزم 

با اینکه روز پر مشغله ای داشتم دوست دارم خاطراتتو بنویسم چند روزیه که سرماخوردی دیروز با هم رفتیم درمانگاه کوهک . آقای دکتر برات دارو تجویز کرد و از من خواست که هله هوله نخوری و نزدیک 10 دقیقه شد که برای آقای دکتر داستان میکی موز تعریف کردی البته روی دیوار عکس میکی موزو دیدی اونوقت شروع کردی به داستان پردازی  بیچاره آقای دکتر که نمیخواست حرفتو قطع کنه دستشو گذاشت زیز چونشو به داستان تو گوش داد انگار نه انگار که چند تا بچه کوچولو به انتظار نشستن خلاصه اومدیم داروخانه که دارو ها تو بگیرم ازت خواست تا روی صندلی بشینی تا وقتی که دارو هات آماده بشی برم برات آبمیوه بخرم زود برگرم خلاصه دو پا داشتم دو پای دیگه ام قرض گرفتمو رفتم شاید 3 دقیقه هم نشد برگشتم دیدم نیستی خیلی نترسیدم چون شهرک جای امنیه فقط از سربازا میترسم که خیلی بد رانندگی میکنن .........بدو بدو رفتم سمت خونه نبودی بدو بدو رفتم پیش آقای دکتر اونجا نبودی بدو بدو رفتم سمت سوپر مارکت ..........دیدم نشستی دم در سوپری داری زار زار گریه میکنی ..... خلاصه وقتی پیدات کردم به جای اینکه من از دست ناراحت باشم تو از دستم ناراحت بودی و مدام با حق حق و گریه ای که میکردی گفتی چ-------------------را دست-------------مو ول ک---------------ردی من گم شدم  متنظرنمدونستم بخندم یا گریه کنم 

    19.gif   

93/12/5

شرمنده ام عزیزکم به خاطر اینکه دیر به دیر خاطراتتو ثبت میکنم  

عزیزم این روزا کار ما بزرگترا به خاطر نزدیک شدن سال نو یعنی سال 94  زیاد شده و منم این روزا کمتر میتونم خاطرات قشنگ تو ثبت کنم الان که دارم خاطراتتو ثبت میکنم توی بیمارستان شیفت هستم و تو تو مهد کودک در خواب ناز به سر میبری از خاطرات قشنگت بگم که این روزا علاوه بر مهد بیمارستان همچنان به کلاس  خانم اکاف  پور هم میبرمت تقریبا با کلاس انس گرفتی و دوستای زیادی پیدا کردی در ضمن با محمد مومن هم که یکی از بچه های کلاسه خیلی صمیمی شدی و من هم با مامانش زهرا خانم که تقریبا سه چهار سالی از من بزرگتر هستند دوست صمیمی شدیم این روزا خیلی سرمون شلوغه بابایی هم خیلی تلاش میکنه که کمی انتقالیشو عقب بندازه دیروز من و تو با هم رفتیم پاسداران تا لباس بخرم برات  . رفتیم خونه عمه فاطمه ( چون عمه نداری بهش میگه به جای خاله میگی عمه فاطمه )بعد با عمه فاطمه رفتیم دنبال نیما آخه اون مدرسه بود کلی ذوق کردی و همش میپرسیدی چرا من مدرسه نمیرم ؟............ و چراهای دیگه دقیقا این روزا شدی چرا.............. همش میگه چرا چرا چرا  

خلاصه بعد رفتیم فروشگاه برای مامان فضه روسری خریدیم برای تو نتونستم خرید کنم بس که غر میزنی 

راستی امروز یه تصادف کوچولو با یه شاسی بلند کردیم البته در حد بردن رنگ ماشین که به خیر گذشت جالب اینچاست که از صحنه تصادف و اینکه تقصیر کی بوده و چی شده لذت میبری بعد از تصادف من و عمه فاطمه از ماشین پیاده شدیم ازت خواستم که تو ماشین بشینی خیلی دوست داشتی بیای ببینی چی شده من خندم گرفته بود از کنجکاویهای تو ........... ای کاش اون لحظه ناراحت ماشین مردم نبودم ازت عکس مینداختم که چطور سرتو از شیشه ماشین بیرون آورده بودی و نگاه میکردی که بین من و اون آقا چی میگذره  

                         Image result for ‫عروسک چرا‬‎

امیر حسین این روزا شده مثل چرا ؟

همش میپرسه چرا تصادف کردیم ؟

چرا آسمون قرمز نیست ؟

چرا تو سرکار میری بابایی سرکار میره من سرکار نمیرم ؟

چرا خاله مینا میره سرکار البته به سرکار میگی سلکا؟

چرا باید کلاس برم ؟

جرا منو بیدار میکنی ؟

چرا مسواک میزنیم ؟

چرا من باید برم دستشویی ؟

چرا به من تبلت نمیدی ؟

چرا کامپیوتر به من نمیدی ؟

چرا برام چیپس نمیخری ؟

چرا برام پفک نمیخری ؟

چرا بابایی ماشین بزرگ منظورت شاسی بلنده نمیخره ؟

چرا به من یه کوچولو تبلت میدی ولی بابایی یه عالمه تبلت میدی ؟

راستی عاشق چیپس وپفکی ولی من برات نمیخرم خیلی ضرر داره

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)